مرگی در سکوت
طبیبان بر سر بالین من آهسته میگفتند که امشب تا سحر این عاشق دلخسته میمیرد
زهر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد چه سنگین میرود این مرده ز بس
که آرزودارد
سکوتم یک دنیا سخن است!
سخن کسی که سخت از پا افتاده ....آری!زخم خنجر کارش را ساخته !خنجری آشنا از پشت بر قلب بی رمقش فرو رفته و او را به سوی آخرین نفس کشانده....
سکوتم یک دنیا بغض است!
بغضی نشکفته ....بغضی که سیل اشک را در خود نهفته!بغضی به غربت باران!بارانی گل آلود شده!!!
سکوتم یک دنیا احساس است!
احساسی لگد مال شده...احساسی به وسعت یک دل شکسته و یک قلب سوخته!
سکوتم یک دنیا نگاه است و یک دنیا اشک!اشک بی کسی!؟ویا...نه!!!اشک انتظار....آری!انتظار آخرین نفس....و یک کوچ در سکوت!کوچی در اوج بی نام و نشانی...و من اکنون خوب میدانم!که زندگی تلخ است و بی وفا فقط یک رویای بچگانه...و عشق سرابیست که فقط در کتابها آمده...همین و بس!
اینجا سرزمین گرگهاست....و سکوتی ظالمانه حکم فرما!
با من از عشق بگوئید و در این سکوت تلخ تنهایم بگذارید !آنچنان که تنها با خاطراتم به آخرین آرزویم بیاندیشم...